تبليغاتX
چرا تنها ؟


چرا تنها ؟

زندگی در گرو خاطره ها ست...خاطره ها در گرو فاصله هاست...فاصله ها تلخ ترین خاطره هاست...!!!

يه وقتهايي يه جاهايي يه چيزايي يه دردايي
به تفکر وا مي داردت
پروردگار آسماني من
کودکي هايم را ياد مي آورم  يه دل شيشه اي داشتم
که از زلالي اون سمتش پيدا بود
هر چي آرزو مي کردم به راحتي مي ديدي
اما هر چقدر که به من زمان عطا کردي تا بر تو نزديک تر شوم
عظمتت، معرفتت، عطوفتت، وخدا بودن تو را درک کنم!!
از تو دورتر و تنهاتر شدم
ولي افسوس از انسان جاهل فراموشکار
 قلب شيشه اي من لکه اي سياه برش افتاد
و اون لکه بزرگ تر و بزرگتر شد و ديگر از اون زلالي خبري نيست
يادمه اون دوران پاکي مي اومدم به ضيافت تو
چه لذتي داشت
اما وقتي سياه تر شدم! مرا از مهمانيت بيرون کردي
حتي اجازه وارد شدن به اين جشنت را هم به من ندادي
اگر هم خواستم به زور و حيله وارد شوم مجازاتم کردي
مي دانم مقصر منم، من بيچاره
اين حس که همه بندگان را به ضيافتي بخواني و اجازه وارد شدن تو را به آن ندهند خيلي دردناکه
پروردگار من
معبود من
 هيچ مجازات و هيچ سختي دردناک تر و غم انگيز تر از اين نيست که تو خود را از من بگيري
هر چه دارم از من بگير هر چه خواهي کن ولي آن مکن
چرا همه از  اين خوان پر برکت بهره مندند و من فقط نظاره گرم؟
نمي دانم؟
خوش خيال ترين حالت اين است که شايد راضي به سختي کشيدن من نيستي؟
ولي منم دوست دارم به زجه ها والتماس هاي من توجه کني
اي مهربان ترين مهربانان
 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت توسط امیر| |

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه :

من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش و میگه :

زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه :

من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه :

معلمم یه هفته کامل نمیاد . بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه :

مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه :

ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه :

زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه :

کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه :

راحت باش برو مسافرت . معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه :

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت توسط امیر| |

 

برای آمدنت انتظار کافی نیست

دعاواشک و دلی بی قرار کافی نیست

چنین که یخ زده ایمان من

اگر هر روز هزار بار بیاید بهار کافی نیست

خودت دعا بکن ای مهربان که برگردی

دعای این همه شب زنده دار کافی نیست

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت توسط امیر| |

 

خدایا!

آبروی مرا به توانگری نگهدار

وشخصیت مرا با تنگدستی از بین مبر تا مبادا

از روزی خواهان تو روزی بخواهم

واز آفریده های بد کردار طلب مهربانی کنم

ودر حالتی قرار گیرم که به تعریف وتمجید کسی که به من چیزی داده

بپردازم

واز کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم ....

امین یا رب العالمین

 

 

خدای خوبم ... پروردگارم ... مهربانم ... شکرگذارم همه لحظات خوشی را که برایم رقم زده ای . شاکرم تمام لحظاتی که به مذاقم دشوار است اما می دانم که مرحله ای است برای تعالی من ... شکر گذارم برای صبری که در پذیرفتن این لحظات به من عطا می کنی ... خوب من ... ممنونم از آنچه سر راهم قرار می دهی تا ببینم و شنوم و بخواهم . ممنونم از همه آنچه که برایم می خواهی و همه آنچه از

خواسته ام که با همه بزرگی و محبتت اجابت می کنی . تو را ستایش می کنم و سپاس می گویم برای توجه و عنایتی که به ما داری و برای پنجره های تازه ای که به سوی ما و زندگیمان می گشایی . می دانم که شکر گذاری من هیچ گاه شایسته عنایات و نعمتهای بی کران تو نخواهد بود ... اما باز تو را

شکرگذارم که شکرگذاریت را بر زبانم جاری می سازی و باز شاکرم که زبانی به من دادی تا وسیله ای برای شکرگذاریت شود ... مرا یاری کن تا همواره شکرگذار باشم ... آمین

نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت توسط امیر| |

 

هرچی احساس نیازه مال من


                   
هرچی حرفای قشنگه مال تو


                                            
هرچی گوشه وکنایست مال من


               
هرچی آهنگ قشنگه مال تو


                                           
صدای ساز شکسته مال من

             کوه بیستون با نقشش مال تو


                                    
تیشه ورنجش مال من


           
هرچی آسمون صاف مال تو


                                 
هرچی ابرای سیاهه مال من


         
هرچی روزای بلنده مال تو


                              
شبای سیاه ابری مال من


         
اون شبای پرستاره مال تو


                              
یه دونه ماه ونشونش مال من


               
هرچی دریاست توی دنیا مال تو


                                       
یه چیکه قطره بارون مال من


         
تموم رنگهای عالم مال تو


                                      
یه دونه رنگ قشنگش مال من

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت توسط امیر| |

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

 

 چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

 

 تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

 

 و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

 

 تو دریایی ترینی ، آبی و آرام و بی پایان

 

 و من موج گرفتاری اسیر دست طــــــوفانم

 

 تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفــاف

 

 و من در آرزوی قطره های پاک بـــــــارانم

  

نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت توسط امیر| |

هايكو

 

خروس سحری این یک بار را نخوان

بگذار خورشید خواب بماند

با ستاره ها حرف دارم

 

 

دست هایم به آرزوهایم نمی رسند

آرزوهایم بسیار دورند

ولی درخت سبزم می گوید

امیدی هست، خدایی هست

این بار برای رسیدن به آرزوهایم

یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم برسد

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت توسط امیر| |

 

دكتر شريعتي

 

از انسانها غمی به دل نگیر ؛

زیرا خود نیز غمگین اند ؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند !!

زیرا به خود ، به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند ؛

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند ...! 

 

I swear by the quiet silence of your paper house

I know your dreams are as beautiful as my fancies

believable , You've got the mystic believe of love from

my silence , I've got the final point of belief from

your silence , Maybe it's not possible to feel that the words

we say about the paper world we've made are hear able ,

But we can start to paint the gray branches of the paper

trees green, I know painting, you know painting too ,

So why don't you start? When I was a child , I didn't have

any water color , I used to go to little garden near stream

and cut all the color flowers and paint , If we search the

paper garden near paper house for a short time , there have

to be flowers to paint our believes the red color of love . 

 

به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به

زیبایی خیالات من باورکردنی است ، تو از سکوت من به باور

عرفانی عشق رسیده ای ، من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان

رسیده ام ، شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای

کاغذی که ساخته ایم ، شنیدنی است ، ولی می شود دست به

کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی

کشید ، من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن

می دانی ، پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم ،

برایم آبرنگ نمی خریدند ، می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر

چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم ، اگر کمی در

باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی

دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم .

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت توسط امیر| |

 "حقیقت زندگی "

ما انسانهایی که  به فکرمون هستند را به گریه می اندازیم؛

ما گریه می کنیم برای انسان هایی که به فکرمون نیستند؛

و به فکر انسانهایی هستیم که هیچ وقت برایمان گریه نمی کنند؛

« این حقیقت تلخ زندگی است »

* *     * *           **                **          **         **              **         **

اگر آنچه یافته ای خالص باشد،هرگز فاسد نخواهد شد

و می توانی روزی به سوی آن باز گردی ولی اگر درخششی

نا پایدار باشد،مثل انفجار یک ستاره، آنوقت در بازگشت چیزی

نخواهی یافت.فقط یک انفجار نور دیده ای و خود این هم ارزش تجربه

کردن داشته است

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت توسط امیر| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک تو را با لهجه  ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی ، برای چه دلی رفتی ....

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا رفتی و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم رویایی تو را در باغی  از زیبایی و حسرت رها کردم .

همین بود آخرین حرفت و تو رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد

 از رفتنت یک قلب  رویایی ترک برداشت و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با

 مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد  و بعد از

رفتنت انگار کسی فهمید :

                "من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت "

کسی فهمید:

                                     " من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد "

کسی فهمید:

                                                                        "تو نام مرا از یاد خواهی برد"

و من با این که می دانم تو نام مرا از حضور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان

 توام برگرد.

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد .

و بعد از رفتنت انگار کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :

                         در راه عشق و انتخاب او خطا کردم.......خطا کردم ...

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت توسط امیر| |


Design By : Night Skin